• slide 1
  • slide

گفتگو با آقاي مهندس رکن­الدين جوادي

دانش­آموخته مهندسي برق، ورودي 1354

مديرعامل شرکت مهندسي و ساختمان صنايع نفت

زمينه فعاليت شرکت:

طراحي، مهندسي، تداركات، ساختمان و نصب، راه اندازي و بهره برداري پروژه­هاي نفت، گاز و پتروشيمي

 

لطفاً خودتان را معرفي کنيد. مدارج تحصيلي که طي کرده­ايد و اين که از کجا شروع کرديد.

فارغ التحصيل 1360 و ورودي سال 1354 هستم. ابتدا در دانشکده نفت آبادان رشته مهندسي شيمي مي­خواندم ولي چون تصميم گرفتم ب رق و الکترونيک بخوانم سه ترم آخر را در دانشگاه صنعتي شريف ادامه دادم و در سال 60 در رشته برق فارغ‌التحصيل شدم.

 

لطفاً راجع به کارهايي که انجام داده­ايد و مشاغلي که داشته­ايد توضيح بفرماييد.

يک بخشي را ابتدا تا سال 62 در جبهه بودم؛ يعني از ابتدا چند واحد از درسم مانده بود، از جبهه آمدم گذراندم و بعد دوباره برگشتم. از سال 62 به صنعت نفت پيوستم و در اداره مهندسي خطوط لوله و مخابرات نفت مشغول به كار شدم. اولين کارم را در ايستگاه تقويت فشار نفت به عنوان ناظر ابزاردقيق در تلمبه‌خانه سبزوار شروع کردم و بعد به تدريج شدم ناظر برق و ابزاردقيق انبار نفت گنبدکاووس. سپس مهندس ارشد ابزاردقيق تلمبه‌خانه سه­گانه ري شدم و بعد از آن مدير پروژه تلمبه‌خانه هاي اقماري تهران و آن­گاه معاون اداره مهندسي شرکت نفت شدم. سپس به سمت رئيس اداره مهندسي خطوط لوله انبارهاي نفت و مخابرات نفت منصوب شدم. با تغيير مديريت در سال 67 به شرکت ملي گاز رفتم و رئيس طرح سرخون که يک پالايشگاه گازي است شدم و يک سال بعد هم مدير مهندسي و ساختمان شرکت ملي گاز و عضو هيئت مديره شرکت ملي گاز انتخاب گرديدم. سال 73 با تغيير مديريت به شرکت مهندسي و ساختمان صنايع نفت به عنوان عضو هيئت مديره و مدير پروژه‌هاي شرکت مهندسي و ساختمان صنايع نفت انتخاب شدم و تا سال 78 در اينجا بودم. سال 78 براي يک مأموريت 3 ساله به لندن رفتم و در شرکت کالاي نفت در لندن کار مي‌کردم. عضو هيئت مديره و مدير تدارکات بودم. سال 81 به ايران برگشتم و عملا" شرکت ملي صادارت گاز را تأسيس کردم. 4 سال آنجا بودم و مجددا" به شرکت مهندسي و ساختمان نفت آمدم. حدود يک سال عضو هيئت مديره و مدير پروژه‌هاي شرکت بودم و از اواخر 86 تاکنون هم مديرعامل اين شرکت هستم.

 

تعابير مختلفي از «کارآفريني» هست. يعني هر کسي شايد تعريف متفاوتي از اين که کارآفرين چه کسي است داشته باشد. شما چه تعريفي داريد و به چه شخصي مي‌شود گفت کارآفرين؟

همان­طور که اشاره کرديد کارآفريني از لغتهايي است که چند وجهي است. بعضي‌ها کارآفريني را اشتغالزايي تعريف مي‌کنند؛ يعني هر کسي بتواند براي اشخاص ديگر فرصت کاري و شغل ايجاد کند، چه اين شغل مستقيم باشد يا غيرمستقيم مثل ايجاد کارخانه، ساختن ساختمان، تأسيس يک شرکت، خطوط توليدي و کشاورزي و غيره، اينها به نظر من نوع کلاسيک کارآفريني است. شايد مصداق درست کارآفريني از همان مثلي باشد که از ژاپني‌ها نقل مي‌کنند و مي‌گويند: «اگر يک آدم گرسنه ديدي به او ماهي نده، ماهيگيري را ياد بده!» به نظر من کارآفريني ريشه‌اش در اينجاست. موقعي که با اين نگرش به کارآفريني نگاه کنيم دو جنبه پيدا مي‌کند: يکي جنبه «آموزش» يعني تعميق دانش و تعميم «حرفه ياددادن» و ايجاد خلاقيت و دوم ايجاد و تقويت «ذهنهاي خلاق». من مثالي را مي­گويم: شما موقعي که يک کاري را تعريف مي‌کنيد، مثل همان بحثي که راههاي رسيدن به خدا بي‌نهايت است، روشهاي توسعه و تعالي انسان هم بي‌نهايت است. يعني شما مي‌بينيد مدل چيني مي­تواند براي آن کشور، توسعه به بار ‌آورد و مدل اروپايي غربي و يا در مقاطعي مدل روسي! حتي در مواردي که در کشور خودش به بن بست مي‌رسد ممكن است براي کشور ديگري توسعه ايجاد كند و هنر بايد اين باشد که تشخيص بدهيم که کاربرد هر ايده‌اي تا کجاست و در فرايند تطور و تکامل، راه‌حلهاي تکميلي آن چگونه است يا راه مناسب براي خودمان چيست؟ بنابراين به نظر من در کارآفريني هم همين جور است. در کارآفريني نخست بايد فهم آدمها را بالا برد که اين در سايه فراهم کردن زمينه تحقيق، آموزشها، دانشگاهها، آموزشهاي کاربردي امکان­پذير است و اصولاً فرصتهايي که به قول آقاي تافلر مي‌تواند سلولهاي خاکستري که قابليت بي‌نهايت را دارند به چالش بکشد و رشد دهد. مثل الکترون است که هرچه به آنها انرژي بدهي سرعت بيشتري پيدا مي‌کنند. ماهيت الکترون عوض نمي‌شود بلکه زمان رسيدن به مقصد و يافتن مدارهاي جديد براي آن فراهم مي شود. اين هم مثل مغز انسان است و دوم ايجاد ايده‌هاي جديد است يعني کساني که در جامعه، ايده‌هاي جديد مطرح مي‌کنند چه در بحث فرهنگ و يا اقتصاد، اينها آدمهايي هستند که کارآفرينند؛ چون کارآفرين کلاسيک، خيلي سقف پروازش محدود است. به همين دليل در جوامعي که افراد فکرهاي خوب را ارائه مي‌دهند جهشهاي بلندي در آنجا اتفاق مي‌افتد. حالا فرض کنيد در بخش ديدگاههاي اقتصادي، مالزي مي‌تواند يک نمونه کوچکي از آقاي مهاتير محمد، نخست­وزير مالزي، باشد. در چين هم آدمهايي آمدند و گفتند که ما مي‌توانيم قالب حزب کمونيست را حفظ کنيم ولي طبق همان اصل سوکارنو، رئيس جمهور اسبق اندونزي، که مي‌گفت دمكراسي هدايت شده براي جهان سوم، اقتصاد هدايت شده در چين مدت زيادي جواب داد. اصولاً در هر جامعه‌اي و در بخشهاي مختلف آن، آدمهايي که تئوريسين هستند و آدمهايي که فکر ايجاد مي‌کنند به نظر من کارآفرينهاي اساسي هستند.

 

حالا با اين تعريفي که شما از کارآفريني فرموديد، الآن در ايران شرايط براي کسي که چنين ايده‌هايي را مي‌خواهد پياده کند چقدر مهياست؟

من اطلاعاتم از کل کشور خيلي محدود است، بنابراين فقط درباره حرفه‌اي که خودم در آن هستم مي­گويم. شايد به عنوان يک عضو کوچک از جامعه کارآفرينان، مصداقهايي را بتوانم ذکر کنم. به دليل انگيزه‌هاي انقلابي و حس نياز به خودکفايي، اولين ستاد خودکفايي نفت را سال 62 همراه با دوستان تأسيس کرديم. ضمن اين که کارهاي حرفه‌اي خودمان را کم­کم شروع کرده بوديم، يک ستادي را درست کرديم تحت عنوان ستاد خودکفايي که در اين ستاد 3 نفر بوديم که يکي از آنها هنوز هم در نفت است و يک نفر ديگر به وزارت صنايع رفت. تشخيص ما از خودکفايي در مرحله اول اين بود که ما کشور را از قطعات يدکي صنعتي بي‌نياز کنيم يعني رفع نيازها با شناسايي قابليتهاي صنعتي در داخل کشور. رفتيم ببينيم که آيا مي‌توانيم قطعات يدکي را خودمان بسازيم؟ خوب، کارهاي زيادي هم انجام داديم ولي نهايتاً بعد از يک يا دو سال به اين نتيجه رسيديم که اين راه حل بسيار محدودي است؛ يعني توليد قطعه بدون داشتن دانش فني توليد دستگاه، فقط در حد داروي مُسکن است و گره‌هاي مقطعي ما را برطرف مي­کرد. ولي اين حرکت مقطعي بود. دوباره جمع شديم و در اداره مهندسي به اين نتيجه رسيديم که شايد کارآفريني اين باشد که ما بتوانيم فرصتهاي مهندسي را ايجاد کنيم و به اين نتيجه رسيديم که فرصتهاي مهندسي ابتدا از طراحي شروع مي‌شود، بعد اجرا و بعد تدارکات. يک بانک اطلاعاتي خيلي بزرگ را آن موقع درست کرديم. شايد به جرأت بتوانم بگويم که يک چيزي حدود 10 هزار تأمين­کننده داخلي و خارجي را گردآوري کرديم که چطور مي­توانيم اينها را به هم مرتبط کنيم. مثلاً ماشين­سازي تبريز که دارد موتور بنز را مونتاژ مي‌کند و بخش تراشکاري دارد چه اشکالي دارد که مثلاً ما فلج را بياوريم تا تراشکاري آن را انجام بدهد؟ چه اشکالي دارد ميله بخريم و بياوريم تا برايمان محور بسازد؟ بعد ديديم که اينها مقدمه‌اش يک دانش مهندسي است. در اداره مهندسي شرکت خطوط لوله و مخابرات نفت اولين کارمان اين بود که ببينيم نيازهاي نفت در بخش طراحي چيست؟ دو کار را شروع کرديم. ديديم آن موقع در پروژه‌هاي غالبي که در کشور بود يکي خطوط لوله انتقال نفت بود و يکي مخازن ذخيره نفت يعني مخازن با سقف ثابت و شناور که ما گفتيم طراحي را خودمان انجام مي­دهيم.

 

اولين پروژه‌ كه بنده در جريان بودم که تاسيسات نفت‌شهر را عراق از بين برده بود و پالايشگاه کرمانشاه نفت مي‌خواست. خط لوله از پلدختر به کرمانشاه کشيده شود که يک خط لوله به قطر 8 اينچ بود. واقعاً براي ما اين که جرأت کنيم و پروژه خط لوله 8 اينچ را طراحي کنيم يک چالش جدي بود. همه نگران بودند كه در اين بحران، زمان را از دست ندهيم! ولي به هر حال همه دست به دست هم دادند. بخشي کپي‌سازي شد و بخشي هم با مطالعه تا بالاخره اين خط طراحي شد. حال بحث اين بود که چه کسي مي‌خواهد اين را اجرا کند؟ تا آن روز خطوط لوله نفت يا کلاً به دست شرکتهاي خارجي انجام شده بود يا با مشارکت ايراني و خارجي و تقريباً مديريت همه پروژه­ها با خارجي‌ها بود. به هر حال يک شرکت به نام تهران جنوب را از فهرست شرکتهاي باتجربه قديمي استخراج و گفتيم شما شروع کنيد، ما به شما کمک مي‌کنيم! روزهايي بود که ما با پاترول پول مي‌فرستاديم و همكاران مي رفتند از جاهاي بمباران شده، قطعات را باز مي‌کردند و مي‌آوردند در اين خط لوله نصب مي‌شد و به هر حال شکر خدا پروژه انجام شد. اين خيلي به ما اعتماد به نفس داد. بعد در مورد انبارهاي نفت هم همين طور: ديديم کم­کم وارد اجراي اين مبحث مي‌شويم، ولي اگر ما بخواهيم اين را توسعه بدهيم چه نيازهايي داريم؟ به اين نتيجه رسيديم که اگر ما بخواهيم اين کار را انجام بدهيم نياز به نرم‌افزار، استاندارد، رايانه و ... داريم. ما در اوايل، يک نفر را فرستاديم لندن که 3 دستگاه رايانه از لندن خريد و آورد. با محدوديتهاي خاصي که بود مثل مانيتور كوچك و ... مي‌خواهم بگويم که شروع کار با اين امکانات بود. مجموعه کامل استانداردهاي BP و ASME و غيره را توانستيم تامين کنيم و بعد شروع کرديم بانک اطلاعاتي درست کرديم.

 

نيروي انساني را چطور تأمين کرديد؟

ما براي بخش مهندسي، تعداد زيادي از فارغ‌التحصيلان دانشكده نفت و دانشجويان دانشگاه نفت را که به دليل تعطيلي دانشگاه بيکار شده بودند جذب کرديم که الآن خيلي از آنها جزو مديران ارشد نفت و غيره هستند. همکاران قديمي هم بودند که عمدتا تجربه نظارت داشتند. بالاخره دست به دست هم داديم و اين کار شکل گرفت. خوب بعد از اين گفتيم اگر بخواهيم اين را توسعه بدهيم، بخش نرم‌افزاري و سخت‌افزاري چيست؟ ديديم که پيمانکارهاي کوچکي در کشور هستند که فاقد امکاناتند. اينها را به صورت کنسرسيوم جمع کرديم. بعد ديديم ماشين‌آلات ندارند. آن موقع حدود 33 ميليون دلار از شرکت نفت پول گرفتيم و ماشين­آلات نصب خطوط لوله را خريديم و اولين خط لوله بزرگ که خط لوله نفت تهران به تبريز بود يعني 16 اينچ را که جايگزين خط 14 اينچ که شرکتهاي خارجي اجرا کرده بودند شروع کرديم. 3 تا کنسرسيوم درست کرديم: خط لوله 600 کيلومتري را به 3 بخش تقسيم کرديم و هر کدام را به يک كنسرسيوم پيمانکار ايراني داديم. ماشين‌آلات را در اختيارشان گذاشتيم با اين شرط که کار که انجام شد، مالکيت ماشين‌آلات به آنها منتقل شود و اين باعث شد که پروژه با يک تأخير جزئي چند ماهه که به سال نمي‌رسيد انجام شد و اولين پروژه بزرگي بود که 600 کيلومتر به قطر 16 اينچ انجام شد. اين پروژه را اواخر سال 1363 شروع کرديم و سال 1366 پروژه تمام شد.

 

مخازن نفت هم دو بخش داشت: يک بخش مخازن با سقف شناور و بخش ديگر با سقف ثابت. يادم هست که بزرگترين انبار نفت که ساخته مي‌شد يک شرکت ژاپني آمده بود در ايران يک شرکت ثبت کرده بود به نام ايران‌نيهو و در کرج داشت انبار نفت مي‌ساخت که همكاران ياد مي‌گرفتند. آن موقع مخازن از تأمين­کننده­هاي اصلي مثل واشينگتن بريج امريکا به صورت پيش­ساخته و رول شده مي‌آمد که آن هم ديگر قابل دسترس نبود. رفتيم سراغ شرکت TKK ژاپن که به ما خيلي سخت كالا مي‌داد. به اين فکر افتاديم که اين را خودمان بسازيم. پس از چندين جلسه با ماشين سازي اراك بالاخره حدود سال 65 ساخت مخازن سقف ثابت آغاز شد.

 

جمعي که جمع شده بودند، دائم افقهاي جديدي باز مي‌کردند. مخازن سقف ثابت درست شد و بعد سقفهاي شناور هم ساخته شد. يادم هست براي ساخت پله‌هاي مخزن که به بدنه جوش داده مي‌شود و درآوردن قوس آنها مشکل داشتيم. چون اندازه خط جوش محدوديتهايي دارد. همه اين تجربه­ها يک موتور محرکي شد براي آنچه که اسمش را بگذاريم کارآفريني يعني مجموعه جوانها و ميان­سالهايي که در آن مقطع دور هم جمع شدند. در همان زمان يادم هست که ما با 4 يا 5 کارخانه خارجي رفتيم و مذاکره کرديم. مثلاً شيرهاي نفت که توليد مي‌شود، يک شرکتي در شهر سارايوو بود آن موقع هنوز يوگسلاوي از هم نپاشيده بود. ما تعهد کرديم که اگر اينها بيايند در ايران بسازند ما از اينها با ترک تشريفات مي‌خريم. سازنده‌هاي داخلي 2 تا بودند که دست در دست هم گذاشتيم و فناوري توليد آن را به ايران آورديم. هيئت مديره شرکت نفت هم تصويب کرد و اولين شيرهاي يك طرفه و دروازه­اي 2 و 4 و 8 اينچ ساخته شد که من مي‌بينم به تازگي تا 36 اينچ را شکر خدا مي‌سازند با تنوع بيشتر.

 

کارخانه توليد آن هنوز هم هست؟

بله توليد هم مي‌کند، تحت نام هولدينگ تجهيزات نفت فعاليت مي‌کند. مي‌خواهم بگويم اينها تجربيات کوتاه­مدتي بود که من داشتم و بعد به شرکت گاز که منتقل شدم، سال اول صرف اين شد که ما بتوانيم طراحي پالايشگاه گاز سرخون را توسط مشاور ايراني تمام کنيم و اجراي آن را توسط پيمانكاران ايراني آغاز نمائيم که شکر خدا انجام شد.

 

اين اولين تجربه طراحي و ساخت پالايشگاه گاز در ايران بود؟

قبلاًً يک پالايشگاه گاز خيلي کوچکتر از آن که بحث شيرين­سازي نداشت به دست يك شركت ايراني در قشم انجام شده بود که پيچيدگي آن يک پنجم پروژه سرخون بود و ابعاد آن هم خيلي کوچک بود.

 

طراحي و صحه­گذاري آن در پروژه سرخون چگونه و با چه دانشي انجام شد؟

کاملاً ايراني انجام شد ولي چون روي حدود نگراني‌ها اختلاف نظر داشتيم ما به اين جمع­بندي رسيديم که طرحمان را بدهيم به يک مشاور خارجي تا كنترل کند. او طراحي ايراني را بازبيني کرد و تقريباً ايراد جدي از آن نگرفت.

 

چه تجربه‌اي در اين زمينه از قبل موجود بود که توانستيد خودتان انجامش بدهيد؟

يک بخشي از آن کپي‌سازي بود، يک بخشي مطالعه دوستان بود، يک بخشي جسارت بود و يک بخشي هم سادگي آن بود يعني اين پالايشگاه ساده‌اي بود. ولي به عنوان اولين کارمان کار سختي بود. اين باعث شد که جسارت ما ارتقا پيدا کند. آن هنگام ما در حوزه خانگيران، ميعانات گازي که توليد مي‌کرديم حدود 2500 بشکه در روز بود و اين را به رنگسازان مي‌فروختيم و آن روزها يادم هست که ليتري يک تومان مي‌فروختيم. خوب قيمتش خيلي بالاتر از اين بود! در هيئت مديره بحث کرديم که اين را تبديل کنيم به پالايشگاه بنزين که گفتند اجراي آن را به چه کسي بدهيم؟ گفتم اجازه بدهيد تا همکاران داخلي هم اين کار را بکنند و بعد ببينيم از بين خارجي‌ها چه کسي حاضر است اين کار را انجام بدهد؟ بالاخره به اين نتيجه رسيديم که خودمان انجام بدهيم و اولين پالايشگاه نفتي را که تمام طراحي آن از صفر تا صد در ايران شد با همکاري شرکت مهندسي گاز انجام داديم که مجري آن طرح، تازه بازنشسته شده است و به هر حال تمام شد و راه‌اندازي شد و الآن حدود 12 تا 13 سال است که دارد کار مي‌کند و روزانه مقداري از مصرف بنزين و گازوئيل استان خراسان را توليد مي‌کند.

 

همان موقع که من در شرکت گاز، مدير مهندسي شدم يک نکته‌اي را ديدم که بزرگترين خط لوله سراسري ايران موسوم به IGAT II بود به قطر56 اينچ که قرار بود گاز را از کنگان به مرکز کشور بياورد. 600 کيلومتر اولش را به شرکت سايپم داده بودند که بزرگترين شرکت لوله­گذار دنيا و ايتاليايي است. هنگامي، ما بر اجراي پروژه نظارت مي‌کرديم در ذهن من بود که خط 16 اينچ نفت را انجام داديم اگر بخواهيم اين کار را خودمان انجام بدهيم چه نيازهايي داريم؟ نيازسنجي کرديم و به اين نتيجه رسيديم که اگر ما حدود 50 ميليون دلار ماشين‌آلات بياوريم همان پيمانکاراني که خط توليد نفت و قطر کوچک گاز را انجام دادند، اين کار را هم مي‌توانند انجام دهند. در جلسه ساليانه رئيس‌جمهور و رئيس‌مجمع عمومي بودند که ساليانه مي‌رفتيم و گزارش مي‌داديم. ما اين را هم براي ادامه خط لوله که بايد تا اصفهان و بعد تا تهران مي‌رسيد مي­توانيم انجام بدهيم. در آنجا گزارش پروژه­ها و فعاليتها که داده شد به اين پروژه که رسيد، من همان جا نکته‌اي را مطرح کردم که اگر کمي حمايت شويم و کمي پول و قوت قلب بدهند که اگر اشتباهي شد ما را حمايت کنند، اين را حاضريم خودمان انجام بدهيم! رئيس‌جمهور گفتند که فرصت را به ايشان بدهيد و گفتند که به امتحانش مي‌ارزد كه جوانها بتوانند اين کار را انجام بدهند. خوب آن موقع ما خيلي جوان بوديم! به هر حال موافقت شد. رفتيم و ماشين­آلات را از امريکا و کانادا خريديم. همه را از نوع درجه يک خريديم و 100 کيلومتر از خط لوله را داديم به دو شرکت ايراني که تکميل شد و اين نهادينه شد و الآن در کشور، حدود هزار کيلومتر خط لوله با قطربزرگ بدون کمک هيچ شرکت خارجي احداث مي‌شود.

 

باز اين هم يکي از آن ذهنيتهايي بود که فقط در ذهن من نبود؛ بلکه در ذهن دوستان بود که در جلسات پرورانده شده بود و براي کل مجموعه بود. در دنباله اين، ما به دنبال نرم‌افزارهاي طراحي رفتيم و نرم افزارهاي مختلف را تامين و تهيه كرديم و همه اينها را شروع کرديم به طراحي در داخل کشور. طراحي­ ايستگاه تقويت فشار را به مشاوران داخلي داديم که قبل از آن همه به خارجي‌ها داده مي‌شد و اينها مقدماتي شد که امروز شاهديم که پالايشگاهي به اين بزرگي با 90 ميليون نفر ساعت در فازهاي 9 و 10 پارس جنوبي کشور قابل طراحي و اجراست. خوب! تدارکات را هم بالاخره مجبوريم که بخشي از آن را از خارج و بخشي از داخل بياوريم که حتي در کشورهاي پيشرفته هم همين جور است. مهم، اقتصادي عمل کردن است. اين صحبتهايي که من مي‌گويم دليلش اين نيست که اصلاً ايراد نداشتيم يا خيلي با کيفيت قابل رقابت بين‌المللي انجام مي­داديم. ولي در اين جهت، کشور خيلي پيشرفت کرده است و من هم جزو صدها هزار نفري هستم که در اين راه گام برداشته‌اند.

 

آيا دانشگاه در روحيات و ذهنيتهايي که شما و همکارانتان در آن مجموعه داشتيد و براي اولين بار کارهايي را انجام داديد و موفق هم شديد، اثري داشته است؟ آيا اين به ذات و شخصيت آدمها بستگي دارد يا شرايط، ديکته­اش مي‌کند؟

اين جور مسائل قطعاً مسائل يک بعدي نيست. يعني مجموع اينها بر افراد اثرگذار است. مهم اين است که بتواند همسو باشد. دانشگاه به نظر من مهمترين اثرش اين است که مي‌تواند ذهن آدم را باز کند. اين که ياد مي‌گيرد که براي مشکل، راه حل پيدا کند. فرق يک مهندس با تکنسين اين است. خيلي وقتها تکنسينها بهتر از مهندسان مي‌توانند کارشان را انجام بدهند، ولي يک تکنسين در همان چارچوب محدود است. مهندس دائم به دنبال اين است که براي مشکل، «راه حل» پيدا بکند. حالا اين راه حل چه در قالب اجراست و چه در قالب طراحي يا ساخت و غيره. بنابراين قطعاً پايه‌ريزي اين بحث از محيط دانشگاه شروع مي‌شود. زماني که در دانشکده نفت بودم آنجا اين ويژگي را داشت. چون استاداني که از دانشگاههاي مختلف دنيا مي‌آوردند ايده‌هاي جديد را مطرح مي‌کردند و دائم در آنجا سمينار برگزار مي‌شد. با دو دانشگاه قرارداد خواهرخواندگي داشت که يکي در انگليس بود و يکي هم در امريکا که دائم استاد مي‌فرستادند و امكان ادامه تحصيل يا بخشي از آن هم در آن دانشگاه فراهم بود.

من توفيقي پيدا نکردم که بروم ولي فرصت بود و خيلي‌ها مي‌رفتند. يادم هست يکي از آنها که از دانشگاه برکلي آمده بود حرف قشنگي ‌زد. يک کنفرانسي راجع به حفاري بود و مي‌گفت که من يک سؤالي مي‌خواهم بپرسم! آيا شما تاکنون فکر کرده­ايد که اگر يک سوزن با اين قطر و طول اگر طولش از يک حد بيشتر شود چطور مي‌ايستد؟ هر کس يک جوابي مي‌داد. گفت: شما فکر کرده­ايد که وقتي چاهي حفاري مي‌شود اين لوله در طول 5000 متر مثل يک سوزن در دست شماست که ارتفاع آن 50 متر است؟! شما ببينيد چه کار مي‌توانيد انجام بدهيد که سوزن نشکند و يا کج نرود؟ مي‌گفت مي‌خواهم شما از اينجا به جواب برسيد! خيلي قشنگ شروع کرد و من هيچ وقت يادم نمي‌رود. او يک مرد حدود 60 ساله بود که قبل از اين که صحبت از زمين شود که چاه چيست و ويژگي آن چيست شروع سخنش با اين سؤال بود.

وقتي به دانشگاه صنعتي شريف آمدم چون اصولاً دانشگاه سطح بالايي بود، آدمهايي که دائم دنبال تحقيق و مطالعه و ساختن بودند در کنارم قرار داشتند. در اين دانشگاه روي تفكر مهندسي خيلي ارزش قائل بودند يادم مي آيد يكي از اساتيد فقط به دليل پاسخ اشتباه يك صفر اضافه در سرعت آسانسور، نمره كل مسئله كه 95% آن حتي طراحي مدار كنترل و قدرت موتور و غيره كه درست محاسبه شده بود نداد تا دقت من و امثال مرا به حساسيت كار يك مهندس جلب كند.

پذيرش آن براي من خيلي سخت بود ولي وقتي آمدم در صنعت، تجربه­اش به کارم آمد. يادم هست در پالايشگاه بندرعباس ما واحد تقطير را ساختيم. اتفاقاً طراح آن هم ايتاليايي بود و اجرايش با ما بود. اجرا تمام شد. آمديم تست فشار را انجام دهيم، داخل برج آب ريختيم و پرکرديم. صبح که آمديم ببينيم فشار افتاده يا نه ديديم تمام تکيه­گاهها به دليل تحمل وزن آب کج شده­بودند. بالاخره معلوم شد که در محاسبه بارگذاري اشتباه شده است. چون قرار بود گاز از آن رد شود، مهندس طراح فراموش كرده بود در محاسبه بار اسكلت فلزي وزن آب تست را در ضرائب لحاظ كند و زمان و هزينه زيادي به ما و شركت نفت تحميل كرد.

 

تيم شما خرابکاري کرده بود؟!

طراح اشتباه کرده بود و ما فقط مجري بوديم. ولي براي من اين مصداق پيدا کرد و کاملاً احساسش مي‌کنم. چون خيلي مهم است. مي‌خواهم بگويم دانشگاه اين نقش را دارد. نقش دوم را انقلاب اسلامي داشت. بالاخره يک ذهنيتهايي را براي ما به وجود آورد و آن خودباوري و غيرت ملي بود. ولي اين بود که ما مي‌توانيم روي پاي خودمان بايستيم. مثل اين مي‌ماند که شما بگوييد من مي‌توانم تا بالاي اين قله بروم. اگر از اول بگويي نمي‌توانم، حتماً نمي‌تواني! ولي اگر گفتي من مي‌توانم بروم بالا، اگر هم وسط راه کم آوردي، استراحت مي‌کني، دفعه بعد کفشت را عوض مي‌کني، دفعه بعد غذايت را اصلاح مي‌کني تا بالاخره خودت را مي‌رساني به قله. چون «باور» کرده­اي که مي‌تواني بالا بروي. ولي اگر از اول بگويي من که نمي‌توانم بالا بروم، مي‌روي و وسط راه مي‌ماني! بحث سوم ويژگي افراد هم بي‌تأثير نيست. آدمها اهل چالش هستند و گاهي اهل خودخواهي هستند. بالاخره مجموع ويژگي‌ها شرايط را مي‌تواند براي آدمها به وجود بياورد، كه رشد كنند و منشا توسعه و نوآوري باشند.

 

 

آيا شما تاکنون در راستاي بحث قديمي ارتباط صنعت و دانشگاه براي اين که با دانشگاه ارتباط و تعاملي داشته باشيد فعاليتي انجام داده­ايد يا در آينده مسير را هموار مي‌بينيد که همکاري­هايي انجام شود تا ارتباط صنعت و دانشگاه تحقق پيدا کند؟

درباره کار در حين تحصيل حرکتي انجام نداده­ايم. براي فارغ­التحصيلان بارها آگهي داده­ايم و دعوت به کار کرده­ايم و بعضاً هم جذب کرده­ايم و اگر کساني را دانشگاه معرفي کرده است به عنوان کارآموز پذيرفته­ايم. ولي هيچ رابطه نظام­مندي که آدمها بيايند اينجا نداشته­ايم.

 

آيا در اين زمينه برنامه‌اي براي آينده داريد؟

بحثهايي را داريم که ما يکي از مشکلاتمان جذب و نگهداري نيروي خوب است. بخشي از آن بر مي‌گردد به راه و روشي که ما مي‌بينيم و بخشي هم راه و روش و سطح انتظاراتي که دانشگاه ايجاد مي‌کند. مثلاً يك دانشجوي دانشگاه خوب مثل شريف مي‌بينم ذهنيتي در او ايجاد شده که هرچه زودتر درسش را تمام کند و برود خارج که آن طرف، مثلا استنفورد منتظرش است! خوب اين ذهنيت قشنگي نيست. نه اين که بچه‌ها رشد نکنند ولي بچه‌ها گزينه‌هاي ديگري هم داشته باشند، بعد انتخاب کنند. در خارج از کشور مي‌ديدم که بچه‌ها آگاهانه رشته انتخاب مي‌کردند و تصميم مي‌گرفتند. شخص مي‌دانست در چه مقطعي مي‌خواهد چه رشته‌اي را رها کند و برود چه بخواند و بين مشاغل، اين­قدر فاصله هم نبود. صرفاً قابليت فردي و برنامه‌هاي شخصي مطرح بود. اين طور نبود که اگر يکي برود آشپز بشود و يکي ديگر برود مهندس شود، زمين تا آسمان سرنوشتش فرق کند تا در جمع اين جور به او نگاه کنند. يک مثالي بزنم: يک دوستي داشتم که جانباز بود. 6 تا از رگهاي قلبش گرفته بود. گفتند اينجا نمي‌توانيم عملش کنيم. رفت لندن عمل کند. پرس و جو کرديم و ديديم 3 تا دکتر مي‌توانند ايشان را عمل کنند و براي 9 ماه بعد وقت عمل دادند. يکي از آنها هم خانم بود. بالاخره يک روز رفتم پيش خانم دکتر و گفتم: ايشان مي‌ميرند، جانباز هستند و شرايطش را توضيح دادم. يک خانم 37 ساله بود که تحت تأثير قرار گرفت و گفت باشد، من روز تعطيل عملش مي‌کنم! من هم مترجم آنها شدم! قبل از عمل آمده بود و سؤال مي‌کرد. من عطسه کردم. دکتر گفت شما آلرژي داريد؟ گفتم بله! چطور مگر؟ گفت: شوهر من هم همين­طوري است و پدر من را درآورده است! هر چه هم مي­گويم شغلت را عوض کن نمي‌کند. گفتم: مگر کار شوهرتان چيست؟ گفت: خانه‌ها را رنگ مي‌کند يعني نقاش ساختمان است! برايم خيلي جالب بود که مي‌گفت دو تا بچه هم از او دارم و خيلي هم دوستش دارم. اگر الآن اين اتفاق در ايران بيفتد خيلي افت دارد كه يك پزشك بگويد كار همسرش رنگرزي است ولي براي او خيلي عادي بود. بنابراين نحوه تربيت بچه‌ها به دست خانواده و به ويژه دانشگاه است و مي‌تواند آينده آنها را درست‌تر رقم بزند. چون بعضي‌ها رفتند دکترا هم گرفته‌اند ولي الآن مهندس شده‌اند و فقط عمرشان را تلف کرده‌اند. بايد يک برنامه‌اي با دانشگاه بگذاريم و با هم به توافق برسيم و کارهايي را انجام بدهيم.

 

راجع به تحصيل هدفمند بچه‌ها چه کار کنيم؟ الآن دانشجوها از آينده دورنمايي ندارند. براي اين که اين را يک کمي جهت بدهيم شما چه راه حلي متصور هستيد؟

دانشکده نفت يک ويژگي دارد: ما اجبار داشتيم که هر سال تابستان برويم سر کار و دو ماه بايد به کارآموزي مي‌رفتيم و نمي­توانستيم هم يک جا بمانيم و صنعت هم مشخص مي‌کرد نه دانشگاه، يعني پالايشگاه نفت مشخص مي‌کرد که ما کجا برويم. بنابراين وقتي مي‌آمديم بيرون، شناخت داشتيم طوري که من کلاً رشته­ام را عوض کردم. سال اول به پالايشگاه آبادان رفتم و ديدم مهندسي شيمي آن چيزي نيست که من مي خواهم. از آنجا به ابزاردقيق و برق علاقه‌مند شدم. بنابراين من توصيه قوي­ام اين است که رابطه صنعت و دانشگاه طوري بشود که بچه‌ها به عنوان بخشي از تحصيلشان به کارورزي در صنايع بروند.

 

شما در صحبتهايتان درباره هر چه گفتيد، فرموديد که کار من نيست، کار «مجموعه» بوده است. نظر شما راجع به بحث کار گروهي و قابليت ما ايراني­ها در اين زمينه چيست؟ شما چه تجربياتي داشته­ايد؟

ما در کار گروهي به آن حد منفي که مي‌گويند نيستيم. نقاط ضعف، زياد داريم ولي پروژه‌ها حاصل کار گروهي است؛ نمي‌‌توانيم بگوئيم که ما در کارگروهي موفق نيستيم اما قطعاً کار گروهي ما ضعيف‌تر از مثلا ژاپني‌هاست. ما ايراني­ها به دليل شيوه آموزشي­مان و شيوه رشد فرهنگي که داريم براي خودمان حقوقي بيشتر از جايگاهمان در سازمان قائل هستيم.

 

اين را کلاً مي‌گوييد يعني در اجتماع هم همين ديدگاه وجود دارد؟

اين يک معضل فرهنگي است، بنابراين در جاهاي ديگر مثل صنعت هم متبلور مي‌شود. مثلاً در سازمان خودمان مي‌ديدم سلسله مراتب سازماني کاملاً جا افتاده است. مثلاً شرکت نفت قبل از انقلاب مي‌گويند اينجوري بوده است. من فقط کارآموزي­هايش را رفتم. يک قوانيني موجود بوده که مثل نظام بوده است؛ يعني هر کسي در چارچوب خودش ضمن اين که قدرت مشارکت داشت جايگاه رشد هم داشت. ولي موظف بود آن کار را در چارچوبش انجام بدهد. به همين دليل روابط تعريف شده بود و هم­افزا مي‌شد. الآن ما در تعريف روابطمان خلأهايي داريم و اين خلأها باعث دوباره­کاري­ها و خنثي کردن انرژي همديگر و مسائل ديگر مي‌شود. بنابراين اين­جوري بگويم که ما از لحاظ فني و سخت افزاري به مراتب جلوتر از نرم‌افزاري و روابط انساني و مسائل مديريتي هستيم و در اين زمينه بايد خيلي کار شود.

 

خوب فکر مي‌کنيد راه حلش چيست؟ اين که مي‌گوييد ما آموزش آن را نديده­ايم، پس بايد چه کار کنيم؟

ببينيد براي آنهايي که الآن در دوران دانش‌آموزي هستند بايد از اين مقطع شروع شود که در تمام دنيا دارد اجرا مي‌شود. کارهاي گروهي و در مدارس اروپا ديدم که بچه از کودکي دو چيز را ياد مي‌گيرد: يکي ‹‹کار گروهي›› و ديگري «نوشتن». آن­طور نيست که ما حفظ مي‌کنيم! بچه­ها بايد خودشان بنويسند و هر هفته بايد گزارش بدهند. به سفر که مي‌روند بايد گزارش آن را بنويسند. تاريخ که مي‌خوانند بايد خلاصه‌اش را بنويسند و بيايند ارائه بدهند.

 

منظور شما مستندسازي تجربيات است؟

بله! اين باعث شده که کار گروهي را هم ياد گرفته‌اند. شما نگاه کنيد ما در ارتباطات به مراتب ضعيف‌تر از آنها هستيم؛ به خاطر اين که ياد نگرفته­ايم که گزارش بنويسيم. ولي گزارشهايي که خارجي­ها مي‌نويسند را ديده­ايد؟ مقدمه، متن و نتيجه‌گيري هم مشخص است. شما مي‌بينيد مديران ارشدي هستند که نامه‌هايشان مشکل دارد! به همين دليل نمي‌توانيم ارتباط كارآمد برقرار کنيم و حرفهايمان را بزنيم و حرف همديگر را خوب متوجه نمي‌شويم و به مشکل برمي‌خوريم.

 

الآن يکي از مشکلات بارز در شرکتهاي مهندسي اين است که مهندسان ما عادت ندارند مستندسازي بکنند، يعني تجربياتشان در سينه‌شان مي‌ماند و وقتي از آن شرکت رفتند دانسته­هايشان را با خودشان مي‌برند.

يعني ما در آموزش، اشکالات زيربنايي داريم. آموزشهايمان اصلاً کاربردي نيست.

 

 

آيا در زمينه قانون در کشور مشکلي داريم؟ يا نه، قانون هست ولي اجراي آن ايراد دارد؟

قطعا قوانيني هست که نياز به اصلاح دارد. من ساخت داخل را مثال زدم. الآن سازنده‌هاي داخلي با سازنده‌هاي خارجي در بيشتر زمينه‌ها نمي‌توانند رقابت کنند. بخشي ناشي از بازده نيروي انساني و مديريت است. ولي بخش زيادي ناشي از قوانين است. کارخانه با کارگرش نمي‌تواند به راحتي برخورد کند چون قانون کار محدوديتهايي ايجاد مي‌کند که در کشورهاي ديگر كمتر است. مصالح و مواد اوليه‌اي که وارد مي‌کند بايد گمرکي بدهد، در حالي که شرکتي که جنسي را وارد مي‌کند اگر ساخته شده را بياورد برايش ارزان‌تر تمام مي‌شود تا از داخل بخرد! بنابراين بايد مقررات قانوني اصلاح شود. يا مثلاً شما براي يک سازنده خارجي به راحتي LC باز مي‌شود يعني از روز اول معلوم است که پولش را چه وقت مي‌گيرد. ولي به محض اين که به پيمانکار داخلي مي‌رسد در اين زمينه مشکلات اساسي وجود دارد. وقتي شرکت خارجي مي آيد همان روز اول تعهدي كه مي‌کنيد که برو و برگرد ندارد، اما شرکت ايراني که مي‌آيد يک روز کارفرما پول ندارد، يک روز اعتبارات کم و زياد شده و يک روز قيمت نفت کم و زياد شده است. بنابراين قوانين ما اشکالاتي دارد که مي‌توان با اصلاح آنها راه ترقي و سرعت خودکفايي و شکوفايي شرکتهاي داخلي را بيشتر کرد.

 

 

شما چه تعريفي از موفقيت داريد؟ به چه جور آدمي خوب است بگوييم موفق؟

به نظر من آدم موفق کسي است که محيطش را بشناسد. هدفش را هم بشناسد و در جهت آن بتواند حرکت کند. يعني موقعي که راه مي‌افتد بداند اطرافش چه خبر است. هوشمند باشد و در تشخيص هدفها مي‌تواند مرحله‌اي باشد، راهبردي باشد يا تاکتيک درست تشخيص بدهد و بين اين دو تا با خط راست حرکت کند و اين به قابليت آدمها برمي‌گردد. به نظر من اين آدم موفقي است.

 

 

چيزي که من از حرف شما برداشت کردم، «شناخت» در آن خيلي پررنگ است. يعني شناخت داشته باشد که مي‌خواهد چه کاري انجام بدهد. حالا شايد بعضي جاها با سعي و خطا و اتلاف منابع به هدف مي‌رسند!

آگاهي، دانش و تجربه شرط موفقيت است.